علی
دوشنبه یازدهم آبان 1388ازش پرسیدم:اسمت چییه؟
گفت: علی
گفتم: علی چرا ناراحتی؟؟خسته شدی؟!
همون جوری که دستش زیر چونهاش بود کلشو تکون داد و گفت:نچ
گفتم: پس چی شده؟؟
گفت:دارم دنبال خدا میگردم
با چشم های بهت زده ازش پرسیدم :تو مگه می دونی کجا اومدی؟
گفت:آره خوب.مامان می گه اومدیم خونه ی خدا اما من میگم که خدا اینجا نیست.
کنجکاوانه ازش پرسیدم:چرا تو میگی خدا نیست ؟ شاید باشه
گفت:خوب چرا من حسش نمیکنم پس؟اگه اینجاست چرا حرفای من رو نمی شنوه ؟
به حالت خنده گفتم مگه تو ازش چیزی خواستی ؟
گفت :آره مامان میگه اینجا که اومدی هرچی بگی اون گوش میکنه و براوردشون میکنه اما کو؟ ما فردا می خوایم بریم و اون هنوز کاری نکرده.
همون جور که مشغول صحبت با علی بودم مادرش نمازش تمام شد و گویا گفته گوی من و علی رو شنیده بود
با نگرانی رو به علی کرد و پرسید:مگه تو از خدا چی میخواستی ؟ به من بگو مامان.
علی با عصبانیت جواب داد:نمیگم مگه تو خودت نگفتی اون همه ی چیزای توی دل من رو میدونه؟پس خودش میدونه من چی می خوام، نمیگم بهت که تو برام براوردش کنی
...
چهار سال از اون ماجرا گذشته اما من هر شب به فکر سوال های علی کچولو هستم.
خدای علی اونجا نبود، چرا؟؟ چرا علی خدا رو حس نمی کرد؟؟ علی چی می خواست؟؟من خدا رو اونجا حس کردم؟؟ خدای من هم اونجا بود؟؟ خدای من و علی یکی بود؟؟ پس اگه علی می گه اون اونجا نبود، واقعاً نبود؟؟ چرا خدای علی اونجا نبود؟چرا؟؟؟
آنچه می بینم نمی خواهم و آنچه می خواهم نمی بینم
چهارشنبه هفتم اسفند 1387این غلام کسی نبود جزء اپیکتپس ،یکی از بزرگترین فیلسوفان رواقی.
به عقیده ی بعضی از فلاسفه ؛جهان، دار ِ تزاحم است. یعنی هرچه در این جهان می خواهیم قابل جمع نیست. ومراد از این "هرچه" نتنها پدیده های طبیعی است ، بلکه پدیده های روانی و فردی، پدیده های اجتماعی و هم مسائل سیاسی و اقتصادی و تعلیم و تربیت و صلح ها و جنگ ها و در زمینه روانی که مربوط به عشق و جمال و زیبایی و... را نیز شامل میشود. در همه ی این ها جوری است که خیلی از چیزهای ناپسند پیش چشم ما است وخیلی از چیز های پسندیده پیش چشم ما نیست.
و حال این سوال پیش می آید ، حال که ما در این چنین جهانی به سر می بریم چه باید کرد؟ پاسخ رواقیون به این سوال این بود که در این حالت دو راه پیش روی ما قرار دارد ، یا باید جهان را عوض بکنیم و یا خودمان را و از این دو راه نیز خارج نیست. آنها بیان مکنند انسان یک جزء از کل است و هیچگاه یک جزء توان تغییر کل را ندارد. پس دو راه باقی می ماند یا این که با این نا رضایتی و تلخی زندگی را بگذرانیم یا این که بیاییم درون خودمان را که در اختیار خودمان است،عوض کنیم. ما می توانیم خودمان را عوض کنیم و وقتی دگرگونی در خودمان ایجاد کردیم، آهسته آهسته به نوعی رضایت درونی می رسیم. دقیقاً مثل داستانی که در بالا اشاره شد. یعنی آن غلام چون توان تغییر ارباب خود را ندارد دست به تغییر خود می زند، که در نهایت بعد از شکستن دستش تنها واکنشی که نشان می دهی همین است که صدق ادعایش اثبات شده ، اما داد و فریاد نه! رواقیون در ایجاد یک رضایت درونی به همین اندازه عمیق بوده اند.
این دیدگاه همان اندازه که تاثیرات مثبت فراوانی دارد ،دارای تاثیرات منفی نیز می باشد.از نقاط منفی آن این است که ایجاد تغییر در خود هم حدی دارد. و حتی بعید می دانم که کلاً بشود بدون دخل و تصرف در جهان بیرون ، حتی دخل و تصرف های محدود در جهان درون را هم ایجاد کرد. در اینجا باید این شعر را خواند: چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم خواهد.
****دو فیلسوف بزرگ رواقی یکی امپراتور روم بود ،به نام مارکوسلینوس و یک هم غلامی بود به نام اپیکتپس
چگونه دیوانه شدم.
شنبه بیست و ششم بهمن 1387هنگامی که به بازار رسیدم، جوانی که بر سر ِ بامی ایستاده بود فریاد برآورد" این دیونه است." من سر برداشتم که او را ببینم؛ خورشید نخستین بار چهره ی برهنه ام را بوسید. خورشید نخستین بار چهره ی برهنه ام را بوسید و من از عشق ِ خورشید مشتعل شدم، و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم. وگویی در حال ِ خلسه فریاد زدم"رحمت، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند." چنین بود که من دیوانه شدم.
واز برکت ِ دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام؛ آزادی ِ تنهایی و امنیت از فهمیده شدن، زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ِ ما به اسارت می گیرند.
من نه منم
جمعه هجدهم بهمن 1387تا حالا دنیا و کارهایی که انجام میدهید در این دنیا را بررسی کردید آن هم از نظرعقلی و منطقی؟! تا حالا فکر کردید که این کاری که کردید یا دارید انجام میدهید به چه دلیل انجام میدهید یا چه انگیزه ای پشت آن کار قرار دارد؟!
وقتی به مرور خودم میپردازم میبینم یکسری از کار ها را تحت فشار روان نا خود آگاه خودم انجام داده ام ,یعنی یک سلسله عقایدی دارم یا مواضعی در برابر بعضی گزاره ها گرفتم که فکر میکرده ام دلیلی برای آن کار داشته ام یعنی فکر میکرده ام برای عقایدم , افکارم , ایمانهایم , امیدهایم , باورهایم , عشقهایم و نفرتهایم یک سری استدلالهای منطقی داشته ام در حالی که این چنین نبوده و من تحت فشار روان ناخود آگاه خودم یک عقیده ای پیدا کرده ام و بعد برای این که این کار را منطقی جلوه دهم برای آنها دلایلی پیدا کرده ام و این باعث شده که منی متشکل شود که عقایدش بر گرفته از غیر خود من است.
حال این روان نا خود آگاه انسان از کجا شکل میگیرد؟این عقاید ناشی از دوران کودکی ,آموزش هایی که فرد دریافت میکند, گاهی ناشی از ترس ,امید , عشق , نفرت و گاهی هم ناشی از افکار عمومی است گاهی هم ناشی از منافع شخصی است.یعنی در کل متاثر از محیط است.پس این اشتباه است که ما اعتقاد داشته باشیم که عقاید وکارهای ما همه از یک استدلال منطقی سر چشمه گرفته است.
وهمه ی این عوامل که باعث میشود فرد به یک نحوی سانسور شود مانند یک بندی است که به پای افکار فرد بسته شده است و نمی گزارد فرد خود را عریان نشان دهد این باعث میشود فرد یک سلسله کار های مبهمی انجام دهد که در نهایت افکار دیگران نسبت به او شکل میگیرد و انسان به چیزی تبدیل می شود که خود او نیست و یک موجود غریبی است که حتی برای خود هم غریبه است که گاهی هم که به کندوکاو خود میپردازد نمی تواند خود را پیدا کند گم شده است در پس کوه ی از بند ها. حال برای رهایی از این بندها چه باید کرد؟؟؟؟
سرآغاز...
جمعه یازدهم بهمن 1387 بهار صدام بزنید.اهل دشتی هستم. این روزا کلی خسته ام نه از کار کردن یا درس خوندن یا از یه عشق نا کام بلکه خسته ام از فکر کردن از درجا زدن از چرخیدن دور خودم و به جایی نرسیدن از این که چرا مثل آدمای دیگم نیستم. کسی که از سن ۱۴سالگی به کمک یه دوست کتاب خون شد کسی که شریعتی رو تو اون سن با سخنرانی هاش شناخت کسی که بعد خوندن شریعتی و سروش نگاش به دنیا تغییر کرد کسی که به فلسفه علاقه داره و سعی کرده در قسمت فلسفه ی سیاسی کار کنه و خوندنش رو ادامه بده.
همیشه از این که دچار روز مرگی بشم بدم میومد. این که مثل زنای دیگه تو خونه بشینم و سرم به کارای خونه باشه من رو آروم نمی کرد تصمیم گرفتم خودم رو بسازم .پس بهترین سلاح برا من کتاب بود. پس باید بخونم و بخونم وبخونم... نه چون من باید موفق بشم میخونم چون دارم در یک زمین نبرد میجنگم باید بخونم.چون در قبال همه ی کسانی که یه روزی یه جایی این دغدغه رو داشتم مسئول هستم
بعضی وقتا این قدر فکر میکنم که میگم کاش واسه یه لحظه میشد دیگه فکر نکرد. تصمیم گرفتم فکر نوشته هام. سردر گمی هام. برنامه هام رو بنویسم که با این کار یه کم فکرم آروم بگیره.
میخوام بررسی کنم دنیام رو خودم رو زندگیم رو و همه چیزی که به من ربطی میتونه پیدا کنه. چون به قول فیلسوف بزرگ :زندگی بررسی نشده ارزش زیستن نداره.

